بچه كه بودم بزرگترين آرزوم اين بود كه يه كالسكه شش اسبه خيلي بزرگ بخرم اونقدر بزرگ باشه كه توش تموم بچه هايي كه با پاهاي برهنه از پشت ارابه «امان طاغن» مي دون، جا بشن. ميگن وقتي آدم بزرگ ميشه، آرزوهاشم بزرگ ميشه. آروزهاي منم بزرگ شدن اونقدر آرزوي بزرگ تو دلم اومد كه ديگه جايي براي آرزوهاي دوران كودكيم نموند، امروز انگار آرزوهام بزرگتر از هميشه شده.......
از برادر زاده ام پرسيدم: بزگترين آروزت چيه؟ گفت: «ميخوام يه ماديان بخرم كه برام يه كره اسب دنيا بياره و كره اسبو بزرگ كنم و تو مسابقات اسبدواني شركت كنم و اول بشم و با پول جايزه اي كه بهم ميدن، يه موتور سيكلت بخرم و باهاش تك چرخ بزنم.»
آره، همين لبخندي كه الان نقش بست رو لباتون آرزوي منه و اينكه هميشه غنچه لبخند رو لباتون باشه و ابروهاتون هيچ وقت گره نبنده. هميشه دوست داشتم بخندم و بقيه رو هم بخندونم. اما انگار اين آرزو دست يافتني نبود.
يادم هست وقتي كوچيك بودم خيلي شلوغ ميكردم اونقدر مادرمو اذيت ميكردم كه مجبور ميشد منو از آلاچيق پرت كنه بيرون. و وقتي كه گريه ام ميگرفت، پدر منو ميبرد گردش. قدش خيلي بزرگ بود اما به خاطر خوشحال كردن من خم ميشد تا با هم برابر باشيم، اون وقت بود كه كتكاي مادرمو فراموش ميكردم و باهاش ميخنديدم.
سال ها بعد وقتي از كتاب خداوندگار به اين بيت رسيدم كه گفته بود: «بهر طفلي نو پدر تي تي كند- گر چه عقلش هندسه گيتي كند». ياد اون دوران افتادم.
وقتي برف ميباريد، همه خوشحال ميشديم، آدم درست ميكرديم، باهاش همديگه رو ميزديم، اما برف هم نتونست برام سمبل شادي بمونه. غم انگيزترين روز زندگيم برفي بود، بعد از اون روز هر وقت برف ميباريد دلم ميگرفت، به وسعت تموم سفيديش. ديگه آدم درست نكردم. و هيچ وقت هم انتظار باريدنشو نكشيدم. الان كه مشغول نوشتنم، برفا هنوز آب نشدن، هميشه اينطوري معطل نميموندن، خيلي زود آب ميشدن، اما اين بار، انگار خورشيد هم قدرت سابقشو نداره. خورشيدي كه هميشه برام سمبل حرارت بود و گرمي.
سرابي بودم كه از تابش خورشيد محبت دوستان ايجاد شدم و اكنون كه رو به زوالم ميدانم كه خورشيد محبت بيفروغ نيست اما ابراي حوادث ....... نه ايجادم به اراده بود و نه زوالم. سراب، همون بهتر كه زودتر از بين بره. تا تشنگاني كه در پي زلال حقيقتن فريب اين وجود موهومو نخورن. دليل بودنم همه تان بوديد و دليل رفتنم تنها خودم از اينرو دوست ندارم هيچ كس نه خودش و نه ديگري را سرزنش كنه.
مثل زلال آب همه تونو باور كردم. انتظاري هم نداشتم براي باور شدن.
سعي كردم نوشته هام از مرز خاطره تجاوز نكنه. تا نوشتم خاطره بود بازم خاطره و بازهم خاطره، امروز حس مي كنم خودمم خاطره شدم. يه خاطره تلخ. خاطره ها كه نميشه همه شيرين باشن.
اگه با خاطره هام خاطري را رنجاندم، دلي را آزردم، بغضي را شكستم، قصدم خالي شدن بود، نه پر كردن.
امروز به وسعت تمام ندانسته هام آرزو ميكنم هيچ وقت دلتون نشكنه و كبوتر سبز محبت آشيانه كنه تو دلتون و در پاكيزه ترين لحظات سپيده دم پر بكشه به آسموني كه سقفش براي همه است بارانش براي همه است ابرش براي همه است خورشيدش براي همه است و برفش براي همه.
تا باشه شادي باشه و تا باشين شاد باشين.
........................................
در پايان از تمامي عزيزاني كه تو اين مدت باهام همراه بودن و نذاشتن احساس غربت بكنم با خنده هام خنديدن و با گريه هام گريه كردن، سپاسگزارم. دوست دارم از يكايكشون به ترتيب آشنايي تشكر كنم.
محمد / مينا / آبتين / پيام / زهرا / ممد / مهدي / شيوا / سياووش / مايا / ظهري / اميد / ميعاد
و تمام عزيزان ديگري هم كه ميشناسم و هم آنانكه نميشناسم.
تنها خواسته ام از همه تون: حلالم كنين...
........................................
اين غزل امروز به دنيا نيامد فكر كنم به سن دبستان هم رسيده باشه با اين وجود ازتون ميخوام قبولش كنين به عنوان غزل خداحافظي
گفتم كه نگاهي كن، تا غم سپري گردد
گفتا به دل زارت درد دگري گردد
گفتم كه شفا باشد دردي كه ز عشق آيد
عاشق چو به دنبالش از در به دري گردد
گفتا كه چه ميخواهي اي عاشق سر گشته
چشمان من از دور هر گون هنري گردد
گفتم كه رخ ماهت افكن به شب تاريك
گفتا كه به گردم جمع، صد جن و پري گردد
گفتم كه روا باشد پژمرده كني برگم؟
گفتا همه شاداب از باد سحري گردد
گفتم كه شود روزي تا ره به درم يابي؟
گفتا كه ز هر بيتت، مكشوف، سري گردد
گفتم كه غم ايام صد رخنه به دينم زد
گفتا كه دل «فارغ» زين غصه بري گردد
خداوند يار و نگه دارتان...
قبل از راه يابي به اتاقاي اسلام دوستان معدود اما خوبي پيدا كرده بودم. بعضياشون در رابطه با طرز كار مسنجر و ديگر برنامه ها برام راهنماي خوبي بودن مثل: «مسعود شرقي كه اهل اصفهان بود، كاپيتان بلك كه آباداني بود، پيام سلامي كه فكر ميكنم اهل كرج بود و ...» يه روز كه مسنجرو باز كردم ديدم كنار آيدي كاپيتان بلك يه لينك گذاشته شده روش كه كليك كردم يه صفحه باز شد. تمام نوشته هاشو خوندم. اكثرمطالبش هم به صورت طنز نوشته شده بود، بعد از خوندن مطالب، باهاش صحبت كردم و بهش گفتم كه من هم دوست دارم وبلاگ بنويسم اما در اين زمينه اطلاعات فنيم كامل نيست، يعني نميدونم چطوري بايد شروع كنم. بهم گفت: اطلاعات فني زيادي نميخواد، تنها كافيه وارد سايتايي بشي كه اين خدماتو ارائه ميدن. بهش گفتم: ميشه چندتاشونو برام معرفي كني؟ گفت: چرا كه نه. لينك چند تا از سايتاي مذكور رو بهم داد. آخرشم گفت: اما بهت پيشنهاد ميكنم از بلاگفا بساز، چون هم امنتيتش بيشتره و هم اينكه كاملا فارسي هست. و گفت اگرم به مشكلي برخوردي خبرم كن. ازش تشكر كردم و در اولين فرصت به سايت بلاگفا رفتم. و اولين وبلاگمو كه در قسمت پيوندام لينكش هست، ساختم. وبلاگ نويسي راحت تر از اوني بود كه فكرشو ميكردم. بعد از اون، بيشتر به وبلاگ خواني و وبلاگ نويسي گرايش پيدا كردم و كمتر وارد مسنجر ميشدم.
يه روز كه وارد شدم يكي از دوستام كه چراغش روشن بود، بهم گفت: «تميم تو ليست مسنجرت چند نفرو داري كه تاييدشون ميكني و بهشون اطمينان داري؟ گفتم پنج- شش نفري هستن. چطور مگه؟ گفت: من از كلماتي كه تو اتاقاي مسنجر رد و بدل ميشه واقعا به ستوه آمدم و ميخوام با هم به صورت گروهي اقدامي در رابطه با بهبود اين وضعيت بكنيم. درسته كه شنا كردن بر خلاف جريان رود سخته، اما ممكنه.» بهش گفتم: «باشه راجع بهش فكر ميكنم. اما اول بايد عملكردمونو به هم تفهيم كنيم و ظابطه خاصي را پيش رو بگيريم.» قبل از اينكه اين پيشنهاد و به دوستام بدم، سري به يكي از اتاقا زدم تا ببينم كاري كه در صدد انجامش هستيم امكان پذير هست يا نه. وقتي وارد روم شدم، براي اولين بار ويسمو وصل كردم تا ببينم چه صحبتايي ميشه. در كمال تعجب ديدم كه موضوع گفتگوشون ناسزا و فحش دادن به همديگه هست. تا مي تونستن به همديگه فحش ميدادن انگار براشون جنبه تفريحي داشت. ناسزاهايي كه تا حالا به گوشم نخورده بود اونجا شنيدم. نااميدانه از اونجا خارج شدم. به اتاق ديگه اي رفتم آيدي يكي دكتر... بود. بهش پيام دادم. يه آقايي بود كه حدودا چهل و پنج سال داشت. رشته تخصيصيشو پرسيدم. گفت: دكتر عمومي هستم. بعد از سلام و احوالپرسي به خيال اينكه خانم هستم، شروع كرد به حرفاي نامربوط. بهش گفتم: آقاي دكتر از شما بعيده. ناسلامتي دكتري گفتن، پزشكي گفتن. گفت: «دكتري و پزشكي مختص محيط كارمه، بعد از ده شب خودمو از تمام جهات خلاص ميكنم.» خيلي سعي كردم تفهيمش كنم. نتونستم. از يه كتابي خونده بودم كه بايد هدف از ملاقات يا افاده باشه و يا استفاده و هر ملاقاتي كه خالي از اين دو مورد باشه از اعتبار ساقط هست. با خودم گفتم: اكثر اين جماعت اهدافي مشخص و شوم دارن. بنابراين از تصميمي كه گرفته بوديم منصرف شدم. دفعه بعد كه آمدم تو مسنجر ديدم دوستي كه اين پيشنهاد و داده بود، اون هم وضعيتي مشابه به خودم داشت.
بعد از اون روز عهد كردم كه ديگه هيچ وقت وارد روم نشم. و تا امروز هم به عهدم وفا كردم و در مورد آينده هم اميدوارم. روابط مسنجريم به افراد و اوقاتي قابل وصف كاهش يافت. وقتي كه موقعيتم ايجاب مي كنه و يا به مشكلي بر ميخورم، ميرم تو مسنجر اگه بين دوستام كه بعضياشون مربوط به دنياي حقيقيم هستن، و بعضياشون هم معدود كسايي هستن كه طي اين چند سال اين دنياي مجازي بهم هديه شون كرد، چراغي روشن بود، گفتگويي شكل ميگيره. و در غير اينصورت بلافاصله خارج ميشم.
اوايل كه چتو شروع كرده بودم همسرم هم كنارم مينشست اما بعدها رفته رفته خسته شد. و از اينكه اين همه نسبت بهم اعتماد داره باعث افتخارمه و اميدوارم كه پايه هاي اين اعتماد هيچ وقت سست نشه.
هميشه دوست داشتم خلوت و جلوتم يكسان باشه، يكي از عواملي كه باعث تحرير اين سلسله خاطرات شد، همين بود. به قول فروغ:
به روي ما نگاه خدا خنده مي زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
يه روز پيش يكي از دوستام از جمله هاي جور واجوري يا به عبارت واضحتر «ناجوري» كه تو اتاقاي مسنجر نوشته ميشد شكايت كردم. اونم گفت: اكثر انسانها ظاهر و باطنشون با هم مطابقت نداره. و مسنجر هم محيطي نيست كه به اين عدم تطابق لطمه اي بزنه. چون اكثرا اشخاص با هويتي جعلي وارد ميشن. ازش پرسيدم: تو جايي رو سراغ نداري كه به اينگونه جمله ها بر نخورم. بهم گفت: از سربرگ اديان ميتوني وارد اتاقهاي «اسلام» بشي. اونجا اكثرا اهدافشون مقدسه. منتها كسايي كه اونجا هستن بيشتر به عربي تكلم مي كنن و فكر نكنم تو هم از اين لحاظ مشكلي داشته باشي. از راهنماييش تشكر كردم و در اولين فرصت به جايي كه گفته بود سر زدم. همانگونه كه شنيده بودم. اكثر افراد به خاطر همفكري و تبادل دانسته ها اونجا ميامدن. از لحاظ زبان مشكلي نداشتم. ولي با اين وجود بعضي وقتا كلماتي كه از عربي وارد فارسي شده و استعمال لغوي شون از بين رفته بود و يا به مواردي خاص گنجانده شده بود، برام دچار مشكل ميكرد. مثل روزي كه يكي بهم گفت: «تكبير» امكانش هست؟ با خودم گفتم انگار آوازه تكبير ما به گوش اينا هم رسيده. بهش گفتم: چرا كه نه. ما كه ديانتمون آغشته به سياست شده و عبادتمون داره تبديل به عادت ميشه و هر روز تو موقعيتهاي مختلف چندين و چند بار ازمون ميخوان تكبير بگيم، يكيش هم شما باش. بعد هم تكبير مرسوم مملكتمونو نوشتم: «الله اكبر، خامنه اي رهبر، مرگ بر...» پس از رد و بدل شدن چند جمله فهميدم كه مقصودش از «تكبير» بزرگنمايي اندازه فونت بوده.
يه روز ديگه هم در مورد كلمه «موقع» دچار سوء تفاهم شديم. مقصود طرف، عاملي بوده كه منو وارد اينترنت نموده بود و برداشت من، اوقاتي بود كه اكثرا وارد مسنجر ميشدم. من ساعات و دقايقو مي نوشتم و اون مرتب مي گفت: متوجه نميشم.
يه شب ديگه كه وارد اتاقاي اسلام شده بودم. يكي بهم پيام داد. خواست خودمو معرفي كنم. مشخصاتمو گفتم و ازش خواستم اون هم خودشو معرفي كنه. گفت كه بيست و چهار سال داره و اهل بغداد هست و اسمش هم «سجي» هست. بهش گفتم: اسم قشنگيه ولي من تا حالا نشنيده بودم. بهم گفت: مگه قرآن نميخوني؟ گفتم: چرا، مي خونم؟ گفت: مگه نخوندي «والضحي، والليل اذا سجي...». تازه يادم افتاد كه اسمش از سوره ضحي گرفته شده. از وضعيت بغداد و ديگر شهراي عراق سوال كردم. انگار انتظار داشت همين سؤالو ازش بپرسم. مثل آبهايي كه پشت سدي ذخيره شده باشه و با يه انفجار، سد بشكنه، هجوم امواج اندوهش غرقم كرد. از نزديكترين افراد خانواده اش ميگفت كه چگونه در كمال بيگناهي از دستشون داده. و اينكه هر لحظه و هر آن در التهاب اينه كه اون بلاها سر خودش بياد. ميگفت: چيزي كه از زندگي براش مونده تنها تنفسه كه اون هم بعيد نيست توسط گازاي شيميايي ازشون گرفته بشه. از اختلافات فرقه اي ميناليد كه چگونه بيرحمانه همديگه رو آماج افكار شوم خودشون قرار ميدن. و به جاي اينكه تو اين موقعيت با همديگه متحد بشن، از هم فاصله ميگيرن. ميگفت: زندگي در بغداد به صورت يه افسانه در آمده و تا چشم كار مي كنه دود انفجارهاي مهيبه و تا گوش مي شنوه آه و ناله مجروحان و مصيبت ديدگان. ازم خواست كه اگه ديدار آخرمون بود، به نيكي براش دعا كنم. خودمو عاجز تر از اون ديدم كه بخوام بهش دلداري بدم. تنها بهش گفتم كه هيچ محنت و بلايي در خزانه الهي بي پاداش نيست و خداوند پاداش صالحان را ضايع نميكنه. و صابران را اجري بيحساب در انتظاره. بعد از اون شب ديگه هيچ وقت چراغش روشن نشد. اميدوارم چه در بند حيات و چه دعوت الهي را لبيك گفته باشه، به آنچه شايسته روان پاكش هست، برسه. و تو خواننده عزيز كه اين مطالب را ميخواني ميدونم دلت اونقدر نرم و لطيفه كه مي تونه نهال يه آروزي قشنگ را پرورش بده براي خانم سجي و ديگر كسايي كه در وضعيتي مشابه به سر مي برند.
ادامه دارد...
بهم گفته بودن اگه زياد وارد مسنجر بشي يه جور اعتياد پيدا ميكني. من هم دوست نداشتم به اين اعتياد دچار بشم. از اين رو هر ده - پانزده روز يه بار و اكثرا وقتي خيلي دلم ميگرفت يا تنها ميشدم، ميرفتم تو مسنجر بلكه يه مقدار دلم باز شه. يه شب كه تنها بودم از داخل اتاقاي مسنجر با پسري 18 ساله كه اهل شيراز بود، آشنا شدم. اسمش آلبرت بود. خيلي حرفامون شبيه هم در اومد، و كلي با هم حرف زديم. نكاتي از مسنجرو يادم داد، مانند اضافه كردن به ليست مسنجر، آفلاين، و ... از اينكه با هم آشنا شده بوديم، هر دو ابراز خوشحالي كرديم. هنگام خداحافظي بهم گفت: «برام آفلاين بزار، من هم برات ميذارم.» دفعه بعد كه آن شدم پياماش بود. اما از اون به بعد هيچ وقت نديدمش. يه سال بعد كه ديگه اكثر كاربرداي برنامه رو ياد گرفته بودم، وقتي منوهاي برنامه رو بررسي ميكردم از ليست ignore به آيديش برخوردم. فهميدم كه همون ابتدا نا خواسته ignore ش كرده بودم. بلافاصله از اون ليست حذفش كردم و آيديشو دوباره اضافه كردم. چند روز بعد كه ديدم روشنه بهش سلام كردم. گفتم: منو يادت هست. گفت: نه اما مي دونم پسري. ماجرا را براش توضيح دادم و تمام اطلاعاتي كه در مورد خودش بهم گفته بود براش نوشتم. گفت: تو اينا رو جايي ياد داشت كردي. گفتم نه تو خاطرم مونده. براش جالب بود كه عين جمله هايي كه يه سال قبل گفته بود، براش مينوشتم. بدون اينكه كلمه ها جا به جا بشه. وقتي لطيفه هايي كه براش تعريف كرده بودمو نوشتم، يادش آمد. بهش گفتم: يادت هست گفتي: «من نماز نميخونم متاسفانه». گفت: «اما حالا ميخونم خوشبختانه».
يه شب هم كه يه مصيبتي به دلم خيلي سنگيني ميكرد، رفتم تو مسنجر با شخصي به اسم سعيد كه 23 ساله بود آشنا شدم. انگار اون هم دلش پر بود. اونقدر با هم درد دل كرديم كه هر دو سبكتر شديم. صحبتمون خيلي طول كشيد. آخرش ازم پرسيد: فردا چه ساعتي آن هستي؟ گفتم: من به ندرت وارد مسنجر ميشم. فكر نكنم فردا آن شم. براي ديدار بعدي ابراز اميدواري كرديم. مدتي طولاني ازش خبري نشد تا اينكه يه روز وقتي آن شدم ديدم چراغش روشنه. بعد از سلام و احوالپرسي گفت: «من اوني نيستم كه فكرشو ميكني؟ پرسيدم چطور؟ گفت: من اين آيدي رو هك كردم. خيلي ناراحت شدم. كلي باهاش حرف زدم. بالاخره موفق شدم بهش بفهمونم كه اشتباه كرده. اما ديگه كار از كار گذشته بود.
از اينكه اكثرا با دخترا اشتباهم ميگرفتن كلافه شده بودم. اوايل همون ابتدا بهشون مي گفتم. اما بعدها تا خودشون صريحا سوال نميكردن و يا خودشون پي نمي بردن، به جنسيتم اشاره نميكردم. يه روز يه پسر كه خيلي هم زبان شيريني داشت و جمله هاي قشنگي هم بلد بود، كلي باهام گرم گرفت. آخر ازم پرسيد كجا سكونت داري؟ محل سكونتمو گفتم. گفت: حيف شد. پرسيدم چرا؟ گفت: ما نمي تونيم براي هم دوست باشيم. پرسيدم چرا؟ گفت: فاصله مون خيلي زياده. گفتم: اما مي تونه دلامون به هم نزديك باشه. گفت: «با دل كه نميشه رفت بيرون».
يه روز هم وقتي وارد يكي از اتاقا شده بودم، يكي ازم پرسيد: اهل كجاي هستي؟ لهجه اش يه كم باهام فرق داشت. ابتدا فكر كردم مثل «آخرين امپراطور دنيا» كه چند شب قبل با هم با كلمات تاريخي حرف زده بوديم، عمدا لهجه شو عوض كرده اما ديدم نه اينطوري نيست. من هم كه سعي ميكردم با تمام اشخاص مثل خودشون حرف بزنم. لهجه مو عوض كردم. محل سكونتمو بهش گفتم و پرسيدم: تواهل كجاي هستي؟ گفت: لاهور. وقتي اينو شنيدم خيلي خوشحال شدم. اونجا دوستايي داشتم كه خيلي وقت بود ازشون بيخبر بودم. به اين فكر ميكردم كه توسط اين خانم كه اسمش سميه بود ازشون خبر بگيرم. ازم پرسيد؟ «چند يار داري؟» گفتم: من زوجه اختيار كردم و دنبال يار نيستم. سراغ دوستامو گرفتم. بعضياشونو شناخت. ازش خواستم اجازه بده آيديشو ADD كنم. ازم پرسيد: «كامرا داري؟» گفتم نه. گفت: «پس تصوير خود را روان كن». سعي كردم عكسمو براش بفرستم. اما موفق نشدم. چند بار سعي كردم. بازم نشد. بهش گفتم: انگار برنامه يه مشكلي داره. هر چه سعي ميكنم موفق نميشم. بعدا برات ميفرستم. گفت: «تو دروغ ميگويي». هر چي سعي كردم بهش بفهمونم كه دروغ نمي گم، نشد. خواستم مناسباتمونو بيشتر كنم. براش چند تا از غزلاي اقبال لاهوري رو نوشتم. «كاشف منصور» و بهش معرفي كردم كه اهل لاهور بود و تو تيم واليبال شهرمون بازي ميكرد. براش چند جمله به زبان اردو نوشتم، اما بازم افاقه نكرد. مرتب ميگفت: «تو دروغگوي بزرگي هستي، اول تصوير خود روان كن». وقتي ديدم هيچ راهي به جز روان كردن تصويرم كه اون لحظه امكانش نبود، نيست، باهاش خداحافظي كردم.
ادامه دارد...
براي تدارك جشن عروسي يكي از دوستاي نزديكم جمع شده بوديم. اكثرا همه همديگه را مي شناختيم تو محافل و مراسم مختلف قبلا با هم ملاقات كرده بوديم. اما نتونستم از بين اون جمع دوستانه سه نفرو بشناسم. قبلا نديده بودمشون. به دوستم گفتم: ممكنه آقايونو برامون معرفي كنين. گفت: البته. يك به يك اسماشونو و محل اقامتشونو گفت و در آخر هم توضيح داد كه اين ها دوستاي چتي من هستن و از طريق مسنجر با هم آشنا شديم. با اينكه اين كلمات قبلا هم به گوشم خورده بود اما برام مفهوم روشني نداشت. با اين وجود از طرح آن در آن جمع خود داري نمودم و درك بهتر آن را به روزهاي بعد موكول كردم. يكي از روزها برادرزاده ام كه در رشته كامپيوتر تحصيل مي كرد پيشم آمد. بهش گفتم در مورد واژه هاي چت و مسنجر برام توضيح بده. اونم برام به طور مفصل توضيح داد. و در آخر هم گفت اگه دوست داشتي برنامه شو برات نصب كنم تا خودت عملا امتحانش كني. از پيشنهادش استبال نمودم. و اون هم بلافاصله رفت و برنامه شو آورد و رو كامپيوترم نصب كرد. بعد از نصب برنامه بهم گفت كه ابتدا بايد يه آدرس ايميل (آي دي) اختصاصي داشته باشي. و مراحل ايجادش را در حالي كه بهم توضيح مي داد، سپري كرد. و بلافاصله هم طريقه ورود به روم(اتاق) هاي مسنجر را بهم ياد داد. و اينكه چگونه مي تونم با اهالي اتاق به صورت عمومي يا خصوصي ارتباط برقرار كنم. برام فوق العاده جالب بود. من كه قبلا با واژه پرداز مايكروسافت ورد زياد كار كرده بودم تايپ به صورت فارسي برام راحت بود. اما اكثر اشخاص به صورت لاتين تايپ مي كردن كه خواندنش به مقدار مشكل بود. روز اول با سه چهار نفر به صورت خصوصي مكاتبه كرديم. يكي از لرستان كه اسم آيديش ابي لر بود كه با هم در مورد فرهنگ هاي قومي و مقداري هم در مورد اشتغال و وضيعت تاهل و ... گفتگو نموديم. من اون موقع اضافه كردن به ليست مسنجر (ادد) كردنو بلد نبودم. از اين رو اكثر اشخاصي كه در ابتدا باهاشون آشنا شدم برام به صورت خاطره باقي ماندن. اكثر كسايي كه بهشون بر مي خوردم ازم مي پرسيدن: «m/f» وقتي مي گفتم: m سريع مينوشتن: by همه دوست داشتن با خلاف جنس خودشون حرف بزنن. وقتي به اهالي روم سلام مي كردم: سريع چند نفر بهم پيام ميدادن. و وقتي مي فهميدن m هستم خداحافظي مي كردن. بعضيا هم انگار مطمئن بودن كه m نيستم يعني در اين مورد سوال نمي كردن. و وقتي موقعيت ايجاب مي كرد كه اين موضوع رو بفهمن از اشتباهي كه مرتكب شده بودن تعجب مي كردن انگار ناراحت هم مي شدن يه مقدار. اما به روي خودشون نمي آوردن.
مفهوم واژه هايي كه تو اون محيط به كار مي رفت برام مشخص نبود. به هركسي بر مي خوردم بلافاصله مي نوشت: «?asl» بالاخره از يكي پرسيدم اين اصل و فرع مربوط به چي هست. يعني در چه زمينه اي بايد اصيل باشم؟ با اين كه سوالم باعث خنده اش شده بود. توضيح داد كه اين ها حروفي اختصاري هستند كه باهاشون ازت در مورد جنسيت/سن/محل سكونت و ... سوال مي كنن. يه روز هم يكي ازم پرسيد وب داري؟ گفتم نمي دونم. گفت يعني چي نمي دونم؟ گفتم يعني اينكه نمي دونم وب به چي ميگن. گفت: دوربين. گفتم: عكاسي يا فيلمبرداري؟ گفت گرفتي ما را؟ بهش گفتم من تازه وارد اين محيط شدم و هنوز با اصطلاحات رايج در اينجا آشنا نيستم. گفت: بابا تو ديگه كي هستي....... يه روز هم يكي ازم پرسيد: اهل حال هستي؟ من كه كتاب هاي عرفاني رو زياد ميخوندم و به عرفان خيلي علاقه مند بودم از اينكه بالاخره با يكي مثل خودم برخورد كرده بودم، خوشحال شدم و گفتم: سعي مي كنم باشم. بلافاصله شروع كرد به نوشتن جمله هايي كه از خوندنشون شوكه شدم. گفتم: اين چه حرفاييه داري سر هم مي كني؟ گفت: مگه نگفتي اهل حال هستي؟ گفتم: بابا منظور من اصطلاحي بود كه تو عرفان كاربرد داره. از سوء تفاهمي كه پيش آمده بود معذرت خواست و با هم خداحافظي كرديم.
ادامه دارد....
براي پيدا كردن نوعي گياه دارويي مجبور شدم به روستايي برم كه علاوه بر بعد مسافت، براي رسيدن به آن راه هاي صعب العبوري را هم طي ميكردم. اهالي آن هم مهاجراني بودند كه هر لحظه امكان داشت عذرشون خواسته بشه و با كوله باري از مشقت راهي ديار خود گردند. وقتي داخل شدم خانه كسي را كه شنيده بودم در مورد گياهان دارويي فعاليت مي كنه، جويا شدم با كمك اهالي به منزل مورد نظر رسيدم. اما دارويي كه من دنبالش بودم تموم شده بود. پرسيدم: نميتونم نزد شخص ديگه اي پيداش كنم؟ گفت فكر نكنم چون غير از من كس ديگه اي در اين مورد فعاليت نمي كنه. باز پرسيدم اگه بوته اش اين اطراف رشد مي كنه من خودم برم دنبالش بگردم گفت: نه الان فصلش نيست. وقتي ديدم انگار هيچ راهي براي پيدا كردن گياه مورد نظر وجود نداره با آقاي طبيب خداحافظي كردم. و رفتم داخل روستا. مناظر زيباي آنجا چشمانم را خيره كرده بود. درختاني سبز كه از بينشان نهرهاي زلال جريان داشت و صداي پرندگان كه از لا به لاي درختان شنيده ميشد. يه جورايي داشتم براشون حسودي ميكردم. پسر بچه اي را ديدم كه با پاهاي برهنه بر ني درازي سوار شده و صداي هي هي اش محيط آنجا را پر كرده. صداش كردم پيشم آمد بهش گفتم: ميشه برام كاري انجام بدي در مقابل انعام خوبي بابتش بهت ميدم. پرسيد چه كاري؟ گفتم: من ميخوام برگردم شهر اگه ميشه برو ببين كسي قصد رفتن به شهرو داره كه من هم باهاش برم. گفت باشه. بهم گفت: تو همين اطراف چَكر بزن تا من برگردم. بعد نعره اي بر اسبش كشيد و تاخت. سپس به خانه اي ويلايي رسيدم كه پنجره هاي قسمت پشتش باز بودن و روي چمن هايي كه كنار پنجره روييده بودن، چند نوع ميوه به طرز ماهرانه اي چيده شده بودن. سيب، گوجه، خربزه، انار و .... خانه را دور زدم وقتي رسيدم به جلوي خانه پيرزني بهم خوش آمد گفت. پرسيدم اون ميوه هايي كه اونجا هستن براي فروشن. گفت: بليا. بعد دو تا اسم دخترانه را فرياد زد به من هم گفت شما برين انتخاب كنين دخترا الان ميان. دوباره خانه را دور زدم. انگار ميوه هايي كه اونجا بودن داراي اصالت خاصي بودن، بكر و دست نخورده كه روشني ازشون ميباريد. مشغول بر اندازي ميوه ها بودم كه دخترا از داخل پنجره بهم سلام كردن. سلام كردم و قيمت سيب و پرسيدم. گفتن سيب كيلويي صد تومان هست. تعجب كردم. قيمت گوجه فرنگي را پرسيدم گفتن: گوجه فرنگي كيلويي 50 تومان هست. تعجبم بيشتر شد. قيمت ميوه هاي ديگر هم همچنين نازل بود. پاكتي گرفته از هر كدوم مقداري كه فكر ميكردم قادر به حملشون هستم، گرفتم. وقتي چند قدم ازشون فاصله گرفتم به برادرم كه خواربارفروش بود زنگ زدم و گفتم: داداش شما گوجه رو چند مي فروشين؟ گفت: كيلويي پانصد تومان. چطور مگه. گفتم: من الان خريدم كيلويي 50 تومان. تعجب كرد. ماجرا را براش توضيح دادم. اونم كه هميشه پي بردن به اختلاف قيمت اجناس انگار كشف تازه اي براش هست، گفت: هر اندازه كه ميتوني بردار بيار. گفتم: فكر نكنم بيشتر از اين مقداري كه گرفتم بتونم بيارم. حالا ببينم چي ميشه. باهاش خدا حافظي كردم. مقداري كه راه رفتم ديدم قادر كه قبلا هم ميشناختمش كنار تپه اي از گوجه فرنگي دراز كشيده. يه ترازو هم جلوش هست. وقتي منو ديد با خوشحالي از جاش بلند شد با هم سلام و احوالپرسي كرديم و منو روي زير اندازي كه روش نشسته بود نشوند. ماجرا را براش گفتم. و در حين گفتگو در مورد اختلاف بيش از اندازه قيمت ميوه ها ازش سوال كردم. اونم گفت: اون ميوه ها همين جا كاشت و برداشت ميشه و از آنجا كه حملش به نقاط ديگه مشكل هست. همين جا هم مصرف ميشه. و به اين علت كه عرضه بيشتر از تقاضا هست قيمتا هم نزول مي كنه. ازش پرسيدم تو گوجه هاتو چقدر ميفروشي؟ گفت: گوجه هاي من به اين علت كه اصلا مزه ندارن مجبورم ارزان تر از بقيه بفروشم. پرسيدم كيلويي چند؟ گفت: كيلويي ده تومان. يه لحظه ياد دوراني افتادم كه با برادرم حكيم گوجه فرنگي كاشته بوديم و قيمت گوجه اون سال تو ميدان تره بار به ده تومان هم نميرسيد، كه با فروششان هزينه جعبه هايي كه توش ريخته ميشد هم به دست نميامد و ما هم بنا به توفيق اجباري مباحش كرده بوديم براي اهالي. تو همون حال و هوا بودم كه پسر ني سوار صدام زد. پرسيدم چي كار كردي گفت: يافتم با موتور بان هم صحبت كردم. آماده شو باهاش بري. پرسيدم موتورش چي هست؟ مي تونه منو با اين بارام حمل كنه؟ با هيجان قابل ملاحظه اي گفت: «پژو دو صد و شيشه». فهميدم كه موتور به لهجه شون همون ماشينه. بهم گفت: تو همين جا ايستاد شو و با آقا قادر يه كم اختلاط كن من برم بهش بگم كه اينجا بياد. گفتم باشه. وقتي رفت تلفنم زنگ خورد. منم كه هنوز لهجه اون پسره تحت تاثيرم قرار داده بود، گفتم: كيسته؟ گفت: «اين زنگ بيدار باش سيستم است، شركت مخابرات ايران ساعات خوشي را براي شما آرزو ميكند». چشمامو كه باز كردم ديدم گوشي تلفن ثابته كه دستمه.
تلفن زنگ خورد. گوشي را برداشتم و گفتم بفرماييد. بقال محله مون بود گفت: الان ....روز و .....ساعت و ....... دقيقه و ........ ثانيه(اينو مطمئن نيستم) هست كه بطري هاي نوشابه را كه بردي نياوردي. اين سهل انگاريت باعث شد كه ..../.... از سودي كه بابت اون نوشابه ها عايدم ميشد، به خاطر هزينه مكالمه اي كه باهات داشتم، كم بشه. بعد سريع قطع كرد بدون اينكه بخواد حرفي از من بشنوه.
علاوه بر كفن و مايحتاج كفن و دفن، لوازم لوله كشي، بهداشتي، پوشاك، لوازم يدكي، و خيلي چيزاي ديگه تو مغازه اش ميفروشه. برادر زاده ام يه روز ميگفت: هر چي شهر و گشتم و فروشگاه هاي لوازم يدكي رو زير و رو كردم، قطعه اي كه ميخواستم پيدا نشد. تا اينكه از مغازه ..... پيداش كردم.
همون طور كه قبلا هم گفته بودم يه بار آگهي پخش كرده بود كه داخلش نوشته بود:
پيك..... تحويل كفن و آب زمزم و كوكرك دعا. در منزل بدون دريافت كرايه. ازش پرسيدم اگه از بندر تركمن يكي بهت زنگ بزنه و كفن سفارش بده، براش ميبري؟ گفت: اتفاقا اين اتفاق صورت گرفت.(فاصله شهر ما با بندر 120 كيلومتره). باز ازش پرسيدم: اگه يكي از شيراز بهت زنگ بزنه و كفن سفارش بده براش ميبري؟ گفت: البته كه ميبرم. آدم وقتي مسئوليتي را قبول ميكنه بايد پاش وايسته. اين بود گوشه اي از مرام بقالمون.
حالا بشنويد از دزد محله مون...
من به جاي اسم اين آقا از @ استفاده ميكنم.
آقاي @ محله مونو در انحصار خودش داره. به اين صورت كه با شب زنده داريهايي كه ميكنه، اجازه نميده پاي افراد غريبه به محله مون باز بشه. و خودش هم بنا به نيازش بر ميداره. و وقتي هم كسي سراغ مالشو بگيره هيچ وقت انكار نميكنه و اگه جا داشته باشه با صاحب مال كنار مياد. انصافش هم خيلي خوبه معمولا با ده در صد قيمت واقعي چيزي كه گرفته كنار مياد. و اينا مواردي هستن كه باعث ميشن به خوبي و خوشي در كنار هم به صورت مسالمت آميز زندگي كنيم.
يه روز از خانه يكي از اهالي چيزي مي بره، بعد خودش زنگ ميزنه ميگه: اگه هزار و پانصد تومان بهم بدين براتون ميارمش. خانم .... هم قبول ميكنه و بيرون حياط منتظرش ميمونه و بعد از چند دقيقه با يه دست پولو تقديم ميكنه و با دست ديگه مالشو ميگيره.
يه روز هم ... تعريف ميكرد. كه ديگ بزرگمون كه تو مراسم ازش استفاده ميكرديم ناپديد شد، رفتم از @ پرسيدم. تو برش داشتي؟ گفت: آره اگه 3 هزار تومان بدي تا عصر برات ميارمش. در حالي كه قيمت اصليش ده برابر اون مبلغ بود.
يه موقع فكر نكنين كه آقاي @ با زورگويي و قلدري به اين احترام نائل شده، بلكه جسم خيلي نحيفي داره. تنها به خاطر مرامشه كه دوستش داريم. اگه پياده ببينيمش سوارش ميكنيم. به جشناي عروسيمون دعوتش ميكنيم. حتي وقتي كه زمستونا به خاطر ناپايداري هاي جوي زندونو ترجيح ميده دلمون براش تنگ ميشه.
قرار بود بعد از اتمام مراسم از همديگه جدا بشيم و هر يك راهي ديار خود گرديم اما وقتي نگاه ملتمسانه مجيد را ديدم كه به چشمام زل زده و سرش را كمي به پهلو خم كرده، در اعماق نگاهش فرو رفتم و اين التماس با هم بودن، به من هم سرايت كرد، خواهششو قبول كردم. قرار شد بعد از مراجعت به شهري كه ساكنش بود، دسته جمعي به جنگلي موسوم به فيروزه بريم كه ميگفتن داراي باغ هاي گيلاس فراواني هست. در اثناي راه به تابلويي برخورديم كه نوشته شده بود: بهكده 3 كيلومتر. آقاي راننده كه مرد ميانسالي بود و از قرار معلوم معلم هم بود، گفت: «اينجا محل نگه داري بيماران جذامي هست. جذامي هاي سراسر كشور را به اينجا منتقل مي كنن، يكي از همكارانم در اين محل مشغول به خدمت هست اگر مايل هستيد نزدش برويم تا خستگي راه مقداري فروكش نمايد.» خستگي راه از يك طرف و اشتياق ديدن بيماران دردمند از طرفي ديگر باعث شد تا با پيشنهادش موافقت كنيم. وارد جاده اي خاكي شديم كه وضع خوبي نداشت و مرتب به اين طرف و اون طرف تكان ميخورديم بعد از طي مقداري راه به راننده گفتم: فكر كنم شيش كيلومتري اومديم پس چرا نميرسيم. بهم گفت: منم تعجبم از همينه. بهش گفتم حتما تابلويي كه ديديم دستكاري شده و قبل از 3 يه عددي حذف شده. همگي آرزو كرديم عدد حذف شده از يك بيشتر نباشه. آرزومون با واقعيت مطابق گشت و وارد روستايي بزرگ يا شهري كوچك شديم. وقتي وارد شديم، به تني چند از بيماران برخورديم كه علائم جذام در چهره شان نمايان بود. از چند نفر محل سكونت ميزبانمان را پرسيديم و با راهنمايي ايشان رسيديم به منزل مورد نظر. همكار آقاي راننده با رويي باز ما را پذيرفت و از ما پذيرايي كرد. چند نفر از همسايگانش هم آمدند و در مورد وضع زندگيشان با هم گفتگو نموديم. بهمون گفتن: تعدادي از بيماران كه احتمال سرايت بيماريشان هست، در قرنطينه هستند و بقيه كه اين احتمال در آنان وجود ندارد محدوديتي براي آنان در قبال رفت و آمد وجود ندارد. سپس از چگونگي حمايت مسئولات دولتي جويا شديم. كه ناگاه يكي از همسايگان كه تا آن لحظه ساكت بود و از بقيه هم مسن تر بود لب به سخن گشود و گفت: «قبل از پيروزي انقلاب هر ساله علياحضرت شخصا به اينجا مي آمد و به بچه هامون هديه ميآورد و ازشون دلجويي ميكرد. اما پس از انقلاب ارتباط عاطفيي كه بين ما و مسئولان حكومتي بود از بين رفت.» سخنانش بوي شكايت داشت. پس از شنيدن سخنانش به فكر فرو رفتم و به خودم گفتم: ما كه اين همه ادعاي اجراي دستورات خدا را داريم و آياتشو تلاوت مي كنيم چرا نسبت به مهمترين دستورات اسلام اين قدر بي تفاوت هستيم. چرا به قرآني كه ميخوانيم عمل نميكنيم قرآني كه در جاي جاي آن آمده: «ذوي القربي و اليتامي و المساكين».
ما كه هر سال از آناني كه توانسته اند فزوني دانش خود را بر جهانيان ثابت كنن و يا وزنه هاي چند صد كيلويي را بالاي سرشون ببرن و قويترين مرد دنيا شناخته بشن تجليل ميكنيم و براشون مراسم بزرگداشت برگزار ميكنيم و بهشون هديه ميديم اما با ضعيفترين مردمان كه نيازشون به دلجويي بيش از بقيه هست سال به سال ارتباطي نداريم. كاش فاصله ما با اين بينوايان همان ده كيلومتري بود كه محو شده بود. كاش....
اما حكايت اين فاصله ها شنيدنش هم براي خيليا خوشايند نيست. كساني كه ياد گرفته اند هميشه ارتباطشونو با افرادي استحكام بخشند كه يه پله از خودشون بالاترن.
پي نوشت:
اگر جوياي وضع كنوني اين روستا و مقايسه آن با دهه هاي قبل و همچنين تصميمات اتخاذ شده در مورد آنان هستيد، لينكهاي زير را كه به ترتيب اولويت قرار دادم، كليك كنيد.
http://www.leprosy.ir/irjozam.htm
http://magiran.com/npview.asp?ID=1394933
بارش بيش از حد باران با دانه هاي درشت اون هم در تابستان باعث شده بود جاده جنگل بسته بشه. وقتي رسيديم به اون شهري كه دوست ندارم اسمشو بگم. خسته بوديم و كوفته. با كوله بار سفر. عده مون كم نبود بيست نفري مي شديم. من بودم و مخدوم و يه مرد ماهيگير كه از همه مسن تر بود و ما قطب دريا صداش ميكرديم و چند نفري هم از «آق قلا» بودند، كه به «شهر بي كلانتر» معروف بود. از يه گردهمايي عمومي بر ميگشتيم، كه در قالب يه جشن برگزار شده بود. وقتي رسيديم به ايستگاهي كه سواري هايي آنجا مستقر بودند كه از جاده گليداغ تردد ميكردند، با ديدن ما چند تا از راننده ها به طرفمان هجوم آوردند. در مورد نرخ سرسام آور آنان شروع به گفتگو نموديم. تا با يكي به نتيجه ميرسيديم ديگري مي پريد وسط و كارو خراب ميكرد. كم كم گفتگوهاي مؤدبانه جاشونو با الحان درشت و حرفاي نامربوط عوض كردن. تا اينكه چند تا از ماشيناي برادران نيروي انتظامي آمدند و به ما گفتند: از شما شكايت شده شما بايد به اتهام آشوب در شهر و اختلال در حقوق شهروندي و ايجاد رعب و وحشت در دل مردم و ... همراه ما به كلانتري بياييد. همه مونو سوار كردن و بردن داخل كلانتري. چند ساعتي آنجا معطل مانديم. آقاي رئيس از ما شروع كرد به بازجويي كردن اما به صورت جداگانه و يكي يكي. تا رسيدن نوبت باز جوييم با يكي از سربازا كه هم سن خودم بود به گفتگو پرداختم. كم كم داشتيم باب دوستي را باز ميكرديم كه يكي از سربازا صدام زد به دوست سربازم گفتم: «اما من فقط در حضور وكيلم حرف ميزنم، چون هر حرفي كه بزنم ممكنه در دادگاه عليهم استفاده بشه» با خنده هاي شيرينش تنهاش گذاشتم و رفتم داخل.
آقاي رئيس كه نميدانم از لحاظ درجه در چه مقطعي به سر ميبرد، اما از همه اونايي كه اونجا بودن درجه اش بيشتر بود، ازم پرسيد خوب پسرجان از كجا ميآييد و به كجا ميرويد؟ و كجا سكونت داريد؟ اسمتان چيست؟ و و و ...به يكايك سوالاتش جواب دادم. ازم مدرك شناسايي طلبيد. در اختيار نداشتم. سپس اظهارات نفر قبلي را برام قرائت كرد. مو به مو تأييدش كردم. بعدش بهم گفت: ما با وجود آگاهي از احوال مردم طبق وظيفه مؤظفيم به شكاياتي كه صورت ميگيره رسيدگي كنيم. مرخصم كرد، آمدم بيرون. بعد از اينكه آمدم بيرون از يكي از لباس سبزا خواستيم راه آشپزخانه را نشونمون بده. بهمون گفت: رستوران كه نيامديد، ناسلامتي اينجا كلانتريه... ازشون خواستيم لا اقل يكي را بفرستيم برامون از بيرون چيزي بياره داريم ضعف ميكنيم. قبول كرد. بايرام و فرستاديم تنهايي. اما وقتي برگشت يه نفر ديگه هم باهاش بود. پرسيديم اين كيه؟ گفت: «اين آقا مغازه داره، قبلا هم در سربازي هم دوره ام بود، ميگه رئيس كلانتري عموشه.» خبرش خوشحالمون كرد. آقاي مغازه دار رفت پيش عموش و در مورد اينكه ما آدماي خوب و صادق و درست كردار و نيك رفتار و نيك پنداري هستيم و به مورچه هاي دانه كش هم آزار نميرسانيم و ... با عموش صحبت كرد. عموش آمد بيرون و حرفايي كه بهم گفته بود در مورد انجام وظيفه و مسئوليت كاري و... و... و ... به همه توضيح داد. در كل در رابطه با سوء تفاهمي كه شده بود از همه عذر خواهي كرد. و با اكرام و احترام با ما خدا حافظي كرد. بعد از اينكه آمديم بيرون خورشيد داشت غروب ميكرد، رفتيم ايستگاه ديديم هيچ يك از ماشينا نيستن. و هيچ ماشين ديگري هم پيدا نكرديم. ناچارا برگشتيم به كلانتري كه ديگه با پارتي همدوره بايرام رومون هم زياد شده بود. بهشون گفتيم شما ها كه ما را از سفر انداختيد پس بايد اجازه بديد شبو مهمونتون باشيم. جاي ديگري نداريم، آقاي رئيس گفت: من خودم روانه تون ميكنم همه مونو سوار وانتي كردن و بردن داخل شهر. ولي آقاي رئيس هر چه به اين در و اون در ميزد نميتونست كسي را پيدا كنه. ما هم ميگفتيم تا ما را سوار چيزي نكنين از اين وانت پياده نميشيم. بالاخره آقاي رئيس تونست با راننده يه ميني بوس به توافق برسه. سوارمون كرد. وقتي باهاش خداحافظي ميكرديم حس كردم، مثل كسي كه بار سنگيني را از رو دوشش برداشته باشن، خوشحال بود.
تازه دبستانو تموم كرده بودم و رفته بودم راهنمايي. وقتي ميرفتم مدرسه دلم براش تنگ ميشد. به محض رسيدن به خونه قبل از اينكه لباسامو عوض كنم مقداري جو با يه سطل آب بر ميداشتم و ميرفتم پيشش. با ديدن من شيهه اي ميكشيد و چند مرتبه گردنشو بالا پايين ميكرد بعدشم به اين طرف و اون طرف چند قدم كوتاه بر ميداشت. تنها دلخوشيم شده بود نوازش يالهاي قشنگش چشماش آبي بودن و نافذ وقتي نگاشون ميكردم باهام حرف ميزدن از خيره شدن به هم لذت ميبرديم. يادمه يه بار كه طناب پاشو زخمي كرده بود با چنان اشتياقي پانسمانش ميكردم كه انگار خودم زخمي شدم. هر روز حدود يه ساعت سوارش ميشدم. ميرفتيم اون دور دورا جايي كه نه خانه اي ديده بشه و نه انساني. وقتي شروع به تاختن ميكرد نگه داشتنش مشكل بود. بعد از اينكه خيس عرق ميشد به زور افسار نگهش ميداشتم. وقتي عرق ميكرد، زيبا تر ميشد صورتش سفيد بودن و پاهاش هم تا زانو سفيد بودن. اسم رنگشو نميدونم مثل رنگ اكثر اسبا بود «همان طور كه ميدانيد در مورد اسم رنگا اكثرا اشتباه ميكنم.» يه ضرب المثل شنيده بودم كه ميگفت: «آط آدمينگ قاناتي دور» يعني: اسب بال پرواز آدمه. به معني اين ضرب المثل به صورت كامل پي برده بودم. واقعا بالم بود. انگار باهاش ميرفتم تو آسمونا حتي بالاتر از ابرا حتي بالاتر از اون هواپيماهايي كه توش آدمايي سوار ميشن كه پولاشونو تو صندوقاي سنگين نگه ميدارن. با خودم ميگفتم تا آخر عمر ازش جدا نميشم. ميگفتم وقتي پير بشه سوارش نميشم پياده ميبرمش گردش. اگه نتونست با عرق كردن زيبا بشه، روش آب ميريزم و زيباش ميكنم. غير از من اجازه نميداد كس ديگه اي بهش نزديك بشه. هيچ يك از برادراي بزرگترم نميتونستن سوارش بشن. اخلاق بدي نداشت اما نميدونم چرا وقتي اونا ميرفتن پيشش وحشي ميشد. يه بار لباس يكي از داداشامو پاره كرد اونم با گاز گرفتن.
تا قبل از جدايي اين وفاداريشو تحسين ميكردم. از اينكه تنها متعلق به خودم بود خوشحال بودم. اما يه روز كه يكي از بدترين روزاي عمرم بود. وقتي رفته بودم مدرسه، پسر كوچولوي داداشم كه تنها چهار سالش بود وقتي خواسته بود نزديكش بشه لگد زده بود. اون هم به پيشانيش. زن داداشم برادرمو مجبور كرده بود قبل از برگشتن من اسبو بفروشه. اون هم به يه آدم اجنبي. برادرم هم اين كارو كرده بود.
وقتي طبق معمول كيفمو گذاشتم و يه سطل آب و يه مقدار جو برداشته وارد اصطبل شدم. ديدم اصطبل خاليه. و اثري ازش نيست. خواهرم گفت: اسبتو فروختن تميم. باور نكردم چون قبلا هم چند مرتبه جهت ترسوندنم اين جمله را گفته بود. اما رفته رفته حقانيت اين جمله برام روشن تر شد. وقتي ماجرا را شنيدم. شروع كردم به گريه كردن. به التماس كردن. به دست به دامن شدن. اما خانواده ام كه قبلا هم از اين همه وابستگي دل خوشي نداشتن بهانه خوبي پيدا كرده بودن براي از بين بردن اين دلبستگي. سه روز تمام يه لحظه هم اشكام بند نميآمد. مثل پرنده اي شده بودم كه بالشو بريده باشن و از پرواز براي هميشه نا اميد شده باشه. نه غذا ميخوردم و نه با كسي حرف ميزدم. با ديدن اين اوضاع يكي از برادرام گفت: به جاي اون اسب وحشي برات يه اسب سفيد ميخرم. قبول نكردم. تنها به اون فكر ميكردم. هيچ اسب ديگه اي نميتونست جاشو برام پر كنه.
گوشه اي از غمي را كه نميتوانستم تحمل كنم ريختم به ظرف حروف و كلمات و از تركيبشان اولين شعرمو سرودم. البته به زبان مادريم بود. تا تسلايي باشه براي خودم و ديگر كساني كه وضيعتي مشابه به من داشتند. و خاطره اي باشه جاويد، از دوست خوبم كه هرگز فراموشش نخواهم كرد.
گوگ گوز
قازيغينگدان آيريليب سينگ بداويم
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
سن گيدانسونگ يوقدير تنده جيداويم
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
قانات باغلاب آسمانلاره اوشدينگ مي
يا بير بي دولتينگ النه دوشدينگ مي
من دك آيراليغه كوييب بيشدينگ مي
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
پروانه قانگ شمع داك بالينگ ياقديم مي
يا تنينگي يارالايان اوقديم مي
شبنم بوليب يافراق لانگدان آقديم مي
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
آغلان وقتينگ مسرور بوليب گولديم مي
يا قلبينگي خنجر بوليب ديلديم مي
بلبل وقتينگ خزان يله سولديم مي
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
ياغين لارده بوره ماني قويديم مي
يا درسينگي قامچي بيلان سويديم مي
مگر من سنگ ديدارينگ دان دويديم مي
نيرا گيدار بولدينگ سويگيلي گوگ گوز
پي نوشت:
اين غزلو ترجمه نميكنم تا ديگه کاپتان بلک و دار و دسته آبادانيش وقتي ميگن داريم ميريم نوخه لاخي، فكر نكنيم كه چه سياره ايه كه تا حالا اسمشو نشنيده بوديم.
اما يه تبصره اونم فقط به خاطر «هله دان دان» كسي را براتون معرفي ميكنم كه اگه ازش بخوايد ميتونه براتون ترجمه اش كنه. خانم «مايا» با وبلاگ زيباي راز گل سرخ
چند ماه قبل از بين دست نوشته هاي قديمي مطالبي كه در رابطه با اسب جمع آوري كرده بودم را در قالب يه وبلاگ يه روزه نوشتم. با عنوان چابك سوار«اسب هاي آسماني» . فكر كنم ديدنش خالي از لطف نباشه.